من و مهربانترین

خرید بک لینک
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم... با تو رازی دارم!... اندکی پیشتر آی!... آدم آرام و نجیب آمد پیش... زیر چشمی به خدا می نگریست... محو لبخند غم آلود خدا... دلش انگار گریست. ️نازنینم آدم... قطره ای اشک زچشمان خداوند چکید ️"یاد من باش که بس تنهایم..." بغض آدم ترکید... گونه هایش لرزید، به خدا گفت: من به اندازه ی... من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه... به اندازه عرش... نه... نه من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستدارت ️هستم. آدم کوله اش را برداشت. خسته و سخت ق من و مهربانترین...ادامه مطلب

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 23:36

در زنــدگی، از چیــزهای زیادی میتــرسیدم؛ و نگران بودم، تا اینکه..... آنها را تجربـــه کردم! و حالا ترسی از آنها ندارم! از "تنهایی" میترسیــدم، یاد گرفتــم؛ "خود را دوست بدارم"! از "شکست" میترسیدم؛ یاد گرفتــم؛ "تلاش نکردن، یعنی شکست"! از"نفــرت مردم" میتــرسیدم؛ یاد گرفتم، "بهرحال هر کسی نظـــری دارد"! از "درد"،....میتــرسیدم؛ یاد گرفتم، "درد کشیـــدن، برای رشـــد روح لازم است!" از "سرنــوشت"،....میترسیــدم؛ یاد گرفتم، "من توان تغییـــر آن را دارم"! از "آینـــده"، می من و مهربانترین...ادامه مطلب

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 23:36

دلش گرفت و به هق هق افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر را از دست دادی بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت با یک روز زندگی چه می توانم بکنم .خدا گفت : کسی که ارزش یک روز زندگی را بفهمد گویی هزار سال زیسته است . آنوقت سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت برو و یک روز دیگر زندگی کن . او به زندگی که در گودی دستانش می درخشید نگاه کرد می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. آنگاه ایستاد و فکر کرد وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . ناگهان شروع به دویدن کرد ... زندگی را به سر و رویش پاشید ... زندگی را بوئید دید چنان به وجد آمد که می تواند تا ته دنیا  بدود می تواند پا روی ابرها بگذارد ... او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ،  ثروتی را به دست نیاورد و ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، به همه کسانی که نمی شناخت سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ... او در همان یک روز بخشید ، عاشق شد و تمام شد .فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت کسی که هزار سال زیست .اغلب ما آدم ها به طول  زندگی می اندیشیم اما آن چه که اهمیت دارد عرض  زندگی و یا چگونگی آن است که همان کیفیت زندگی است .همواره دلتان گرم خدا باد . من و مهربانترین...ادامه مطلب

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 12:48

چون ماهیان برکــهام، بیتاب ماهــم یا رضا ! از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهـم» یا رضا ! من خــوب میدانــم بَـــدم اما دوباره آمـــدم؛ خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا ! به به! چه میآید به هم، ترکیب ما، آخر بر آن صحن سفیــد مرمرت، خالی سیاهم یا رضا ! تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابـوریان در صحن جمهوری اگر «مشروطهخواه»م یا رضا! مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان در مجلـــس مستانِ تـــو با پادشاهـــم یا رضا! یادم نمیآیـــد یکـــی از دردهـــای بی حـَــدّم شکـر خدا پهلــــوی تو، من روبــــراهم یا رضا ! از ماه زیبــاتـــر تویی، از نـــوح آقاتــــر تویـــی با اینکــه بدنامــم ولی دادی پناهــم یا رضا ! من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانهات حتما کشیـده دست تـو خط بر گناهـم یا رضا ! پیش ضریحت پیشتــر خیــر دو عالم خواستـــم عمـریست من شرمنـــدهی آن اشتباهم یا رضا ! یا ضامـــن آهـــــو! بگــو صیّــــاد آزادم کنــــــد تا صحــن آزادی شبی باشــــد پناهــــم یا رضا ! از آب سقّــا خانــــهات یک جرعــه نوشیـــدم ببیــن «رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا!    من و مهربانترین...ادامه مطلب

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 6:13

کاش صاحب برسد ،بنده به زنجیر کندماجوانان همه را در ره خود پیر کندکاش چشم گل زهرا به دل ما افتدبا نگاهش به دل غمزده تاثیر کندمیلاد نور مبارکبادای یوسف زهرا کی میآیی تا این تقویم مانده بر دیوار انتظار را،ورق زنی و مرهم نگاه مهربانت را بر زخم دل من و مهربانترین...ادامه مطلب

ما را در سایت من و مهربانترین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: پنجشنبه 12 فروردين 1400 ساعت: 1:09

صفحه بندی