در زنــدگی،
از چیــزهای زیادی میتــرسیدم؛
و نگران بودم،
تا اینکه..... آنها را تجربـــه کردم!
و حالا ترسی از آنها ندارم!
از "تنهایی" میترسیــدم، یاد گرفتــم؛ "خود را دوست بدارم"!
از "شکست" میترسیدم؛ یاد گرفتــم؛
"تلاش نکردن، یعنی شکست"!
از"نفــرت مردم" میتــرسیدم؛ یاد گرفتم،
"بهرحال هر کسی نظـــری دارد"!
از "درد"،....میتــرسیدم؛ یاد گرفتم،
"درد کشیـــدن، برای رشـــد روح لازم است!"
از "سرنــوشت"،....میترسیــدم؛ یاد گرفتم، "من توان تغییـــر آن را دارم"!
از "آینـــده"، میترسیــدم؛ یاد گرفتم،
"میتوان، آینــده بهتــری ساخت...!"
از "گذشتــه"، میترسیــدم؛ فهمیــدم، "گذشتــه، دیگر توان آسیب رسانــدن به من را ندارد!"
و ...
بالاخره از"تغییـــر"،....میتـــرسیدم؛
تا اینکه یاد گرفتم،
"حتی، زیباترین پروانــه ها هم قبل از پرواز، کِرم بودند و تغییر آنها را زیبا میکنـد"!
